ديگه نمي تونم چيزي بنويسم
اصلا نمي تونم احساساتمو بيان كنم
انگار چيزي خارج از وجودم هست، روي پله ها نشستم و انگار مرزها نيستن و ديگه فاصله اي نيست بين من و فضاي خالي و ساكت حياط
بعضي وقتا چقدر سخته گفتن اينكه چي مي خواي و شايد مهمتر از اون گفتن اينكه چي نمي خواي ، آسمون پر ستاره حسه خاصي مي ده بهم ، زماني فكر مي كردن فضاي بين ستاره ها از ماده اي كه اسمشو گذاشتن اتر پر شده همه مي دونيم اشتباه مي كردن ، اين فضاي بي انتها پر از اندوهِ
خيلي وقته كه دارم سقوط مي كنم تو اين فضاي بي انتها
اگه واسه دنيا يه صندوق انتقادات و پيشنهادات وجود داشت من مي نوشتم : خدايا اصلا واسه من مهم نيست كه كلي آدم در ستايش خلقت اين جهان كلي چرت و پرت مي گن ، من كه به هر كدوم از اين احمق ها بر خوردم خيلي ساده با چند تا سوال ترجيح داد دهنشو ببنده و هرچه سريعتر يا بحث رو عوض كنه يا از من دور شه ، آره اصلا برام مهم نيست اونا چي ميگن ، به نظر من كه با اين خلقتت گند زدي
اصلا خدايي وجود نداره واسه همينم صندوق انتقادات و پيشنهاداتي هم نيست
ازش ممنونم که دوست داره مطالب منو بخونه اما خوب چی بگم ؟!
از چی بگم!؟
از زندگی!؟
از مرگ!؟
از آزادی!؟
از رویاها!؟
از رنج ها!؟
از چی بگم !؟ اینجا نشستم و ...
کاش می تونستم کاری بکنم که دنیا جای بهتری باشه
کاش می تونستم به کسایی که می بینم احتیاج به کمک دارن کمک کنم
کاش می تونستم برم و فریاد بزنم رفقا ما پیروز می شیم
کاش می تونستم به همه امید بدم که یه روز همه چیز خوب میشه
کاش می تونستم کاری کنم که انسان ها ایمان داشته باشن
کاش می تونستم ...
اما
اما من حتی نمی تونم از خودم انسان بهتری بسازم
نمی تونم
چون من ضعیف و نا امید و بی ایمان ام
نمی تونم
پس چی می تونم بگم
از چی بگم؟!
يكروز ميرسه ، يك لحظه ، كه ناگهان به حقيقتي بزرگ پي مي بري ؛ حقيقتي اونقدر بزرگ و تغيير ناپذير كه تمام زندگيتو در بر مي گرفته و تو دركش نمي كردي اما حالا ناگهان تمام وجودت زير بار درك اين حقيقت خرد مي شه ، و تمام سال هاي عمرت ، تمام زندگيت اونقدر پوچ و بي معني ميشه كه حتي نمي توني در غم بر باد رفتن روياهات اشكي بريزي
به: م.ا
تو بادي و من برگ پاييزي ام
تو رودي و من قايقي كاغذي
تو كوهي و من دانه اي ماسه ام
تو خورشيد و من قطره ي شبنمي
شب تابستون تو خیابونای خلوت و تاریک قدم می زنم ، سعی می کنم به چیزی فکر نکنم ، تو این سکوت و تاریکی به سایه ام که نگاه می کنم انگار خودمو پیدا می کنم
به یاد " ندا آقا سلطان "
چون دود پراکنده شد
رویاهای ما
در صبحِ بعد از شب رفتن تو
و ما در کنار هم
در انجماد صبحی یخ زده و تاریک
نشستیم و گریستیم
آه ...
وای ...
از برقِِ چشمانِ سیاهِ تو
آه ...
وای ...
از این چشمه یِ زیباییِ ناب
از گذر روزها
تنها
دو لکه ی سرخ و خاکستری برایم مانده
بر روی پیراهنی
که
بوی باران های کهنه می دهد
و گلدان پشت پنجره
که دیگر رنگی
از
زندگی
ندارد
دهانت را می بویند
مبادا گفته باشی دوستت دارم
دل ات را می بویند
روزگار غریبی ست نازنین
و عشق را
کنار تیرک راه بند
تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
در این بن بست کج و پیچ سرما
آتش را به سوختْ بارِ سرود و شعر
فروزان می دارند
به اندیشیدن خطر مکن
روزگار غریبی ست نازنین
آن که بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابان اند بر گذرگاه ها مستقر
با کنده وساتوری خون آلود
روزگار غریبی ست، نازنین
و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند
و ترانه ها را بر دهان
شوق را در پستوی خانه نهان بایدکرد
کباب قناری
بر اتش سوسن و یاس
روزگار غریب ست، نازنین
ابلیس پیروزْ مست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد

