يكروز ميرسه ، يك لحظه ، كه ناگهان به حقيقتي بزرگ پي مي بري ؛ حقيقتي اونقدر بزرگ و تغيير ناپذير كه تمام زندگيتو در بر مي گرفته و تو دركش نمي كردي اما حالا ناگهان تمام وجودت زير بار درك اين حقيقت خرد مي شه ، و تمام سال هاي عمرت ، تمام زندگيت اونقدر پوچ و بي معني ميشه كه حتي نمي توني در غم بر باد رفتن روياهات اشكي بريزي
به: م.ا
تو بادي و من برگ پاييزي ام
تو رودي و من قايقي كاغذي
تو كوهي و من دانه اي ماسه ام
تو خورشيد و من قطره ي شبنمي
شب تابستون تو خیابونای خلوت و تاریک قدم می زنم ، سعی می کنم به چیزی فکر نکنم ، تو این سکوت و تاریکی به سایه ام که نگاه می کنم انگار خودمو پیدا می کنم
به یاد " ندا آقا سلطان "
چون دود پراکنده شد
رویاهای ما
در صبحِ بعد از شب رفتن تو
و ما در کنار هم
در انجماد صبحی یخ زده و تاریک
نشستیم و گریستیم
آه ...
وای ...
از برقِِ چشمانِ سیاهِ تو
آه ...
وای ...
از این چشمه یِ زیباییِ ناب
از گذر روزها
تنها
دو لکه ی سرخ و خاکستری برایم مانده
بر روی پیراهنی
که
بوی باران های کهنه می دهد
و گلدان پشت پنجره
که دیگر رنگی
از
زندگی
ندارد
دهانت را می بویند
مبادا گفته باشی دوستت دارم
دل ات را می بویند
روزگار غریبی ست نازنین
و عشق را
کنار تیرک راه بند
تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
در این بن بست کج و پیچ سرما
آتش را به سوختْ بارِ سرود و شعر
فروزان می دارند
به اندیشیدن خطر مکن
روزگار غریبی ست نازنین
آن که بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابان اند بر گذرگاه ها مستقر
با کنده وساتوری خون آلود
روزگار غریبی ست، نازنین
و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند
و ترانه ها را بر دهان
شوق را در پستوی خانه نهان بایدکرد
کباب قناری
بر اتش سوسن و یاس
روزگار غریب ست، نازنین
ابلیس پیروزْ مست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد
ایستادم
میان شب و روز
میان گذشته و آینده
و در سکوت به خواب رفتم
خواب فیل های سپید خندان می دیدم
و ماهی های کوچک سرخ
و تو ... که ایستاده بودی در مقابل جهان
با لبخندی بر لب ...
و تنهایی دیگر عذاب نبود ...
و تنهایی مثل دود سیگار پراکنده می شد
دور می شد ...
دور...
دور...
دور...
چقدر دورم ...
بیدار شدم
آه ...
رویا ...
فقط کمی جرات لازمه برای رد شدن از این در ...
